قاصدک

در خزر چشمانم غرق شو,دلم جغرافیای بدی نیست...!

جولان عاشقانه ها

 

در این گم گیجی مفرط در این حال پریشانم
مدام انگور می بندی به تاک سست ایمانم
تو اسلیمی ترین لبخند شورانگیز دنیایی
که از پیچ و خم افسونگری های تو ویرانم
تکیلای منی,پیمانه خواهم کرد دنیا را
به نام خوب و شیرینت که دنیا را بشورانم
شبیه کولی سرکش در این بیراهه ها بودن
سرانجامم شده که سربه راهی را نمی دانم
سرازیرم به سمت تو شبیه رود تا دریا
عجب , پستی رسانده تا بلندی های جولانم
قرار رفته از دستم ! شرار شعله هایت را
بپیچان برتنم هر شب , در آغوشت بسوزانم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است و چه دلگرمم
بهار خنده هایت طعنه زد بر زمستانم

 


از : نسیم پریشان

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1393/07/04ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مهرداد |


وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی

وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی
مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی
بله! یک روز تو هم حال مرا می‌فهمی
چون‌که در آینه حیران شده باشی جایی
بی‌گناهی‌ست که تهمت زده باشند به او
باد، وقتی‌که پریشان شده باشی جایی
ماهِ من! طایفه‌ی روزه‌بگیران چه‌کنند؟
شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی
صورت پنجره در پرده نباشد از شرم
کاش! وقتی‌که تو عریان شده باشی جایی
من نشستم بروی مِی بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی...!

 


از : مهدی فرجی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1393/07/04ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط مهرداد |


ای صبح بکر...

وقت سفر رسیده و در معرض تبی
می‌بوسمت که از غم شیرین لبالبی
من در تضاد چهره و چشم تو مانده‌ام
سرشاری از سپیده و لبریز از شبی
ای صبح بکر از پس باران نیمه شب!
بعد از هزار بوسه نبینم معذبی
از بوسه‌های دزدکی کوچه‌های تنگ
تا عصر تلخکامی اکنون که بی‌لبی...
بیش از هزار سال برایم گذشته است
دور از تو در سه کنج اتاقی مکعبی
داری به دوردست غزل می‌کشانی‌ام
تلفیقی از توهم و رویا، مه و تبی
خطاط خط چشم تو را مشق می‌کند
با چشم‌های خیره و دست مرکبی
دستان تو رطوبت مرداد بندر است
از بس خجالتی و عزیز و مؤدبی


شاعر : محسن اشتیاقی

 

پ ن :

صدای زیبای همایون شجریان :

چرا رفتی-البوم نه فرشته ام نه انسان

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط مهرداد |


عطر فرانسوی

امشب اگرچه چشم تو یک جور دیگر است
از هر چه هست و نیست به‌من آشناتر است
اشکت چکیده‌ی غمِ دنیاست، ماه من!
در چشم‌های تو غمِ عالم شناور است
من مثل دشت‌های خراسان کویری‌ام
باران دست‌های تو بارانِ جَرجَر است
عطر فرانسوی ِ‌تو، هرچند معرکه،
بوی تنِ خودِ تو که از عطر بهتر است
در عمق چشم تو به خودم خیره می‌شوم
شب در دلِ سیاهیِ چشم تو محشر است


شاعر : بهمن صباغ زاده

 

پ ن :

به یاد استاد محمدرضا لطفی :
مکتب خانه میرزاعبدالله - تمرین گروه بانوان شیدا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط مهرداد |


شعر نو



انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد


از : لیلا کردبچه


+ نوشته شده در یکشنبه 1393/02/07ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط مهرداد |


راز سر به مُهر



من را نگاه كن كه دلم شعله‌ور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود
قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود
من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو برپا اگر شود
من حافظم اگر تو نگاهم كنی اگر
شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود
«ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»
آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست كه دنیا خبر شود
دیگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگی
هر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود


 شاعر : مرحوم نجمه زارع 




+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/08/08ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط مهرداد |


آورده است چشم سیاهت یقین به من

http://www.upload7.ir/images/37563296131839072759.jpg



آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من
من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست
خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من
ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !
سجاده ات شدم که بسایی جبین به من
بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من
یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من
تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من
محدوده ی قلمرو من چین  زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...


شاعر : علیرضا بدیع




+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/08/08ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط مهرداد |


زیباتر از آنی که رهایت کنم،اما...


اي ناز تو تا نيمه پاييز رسيده!
اي سرخ لبت با مي لبريز رسيده!
زلف تو هواخواهِ كدامين شب ابري ست
كاين گونه پريشان و غم انگيز رسيده؟
زيباتر از آني كه رهايت كنم، اما
دير آمده اي؛ دوره ي پرهيز رسيده!
جان و تن من امت پيغمبر دردند
بر من دم ويرانگر چنگيز رسيده
اي قونيه تا بلخ به غوغاي تو مشغول!
بشتاب كه شمس تو به تبريز رسيده
لبخند بزن،لب که به هم می زنی انگار
یک سوره زیبا به خطی ریز رسیده...


شاعر : ناصر حامدی





+ نوشته شده در جمعه 1392/01/23ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط مهرداد |


بیستون پیش من از کوه شدن کم آورد



تکیه گاهم نشدی ... جورِ تو را باد کشید
بی کسی ذهنِ مرا تا غزل آباد کشید
فارغ از تلخیِ این بُرهه ی تاریخ شدم
و خدا صورت اندوه مرا شاد کشید
توی حبس ابدم ،فلسفه ی پُست مدرن...
روی پیشانی من یک زن آزاد کشید
آریایی شدم و باورِ افسانه مرا
تا ابهّت کده ی سلسه ی ماد کشید
بیستون پیش من از کوه شدن کم آورد
زخم را روی تنم تیشه ی فرهاد کشید
نفت شد علت تحمیلی مردن که مرا ...
غرقِ خون ، سوخته تا خیبر وُ مرصاد کشید
قتل زنجیره ایِ خاطره ها پایم را ...
تا شب ِ حادثه ِی دوم خرداد کشید
آخرین شعر من آنقدر غمش سنگین بود
قرن از دردِ درون مایه ی آن داد کشید



شاعر : صنم میرزازاده نافع





+ نوشته شده در جمعه 1392/01/23ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط مهرداد |


غزل بی حجاب

شكسته بغض غزلهای ناب در چشمم
سكوت وسوسه جوی سراب در چشمم
كه واژه های نگاهم دوباره لبریزند
دعای شوم تو شد مستجاب در چشمم
دلم به دام هوس های بد گرفتاراست
چرا كه آمده ای بی حجاب در چشمم
حریم لخت غزلهای چشم تو این بار
برای هر غزلی شد شراب در چشمم
كه بوسه بوسه غزل را دوباره می سازم
نشسته قافیه هایی خراب در چشمم
نگاه سرد مرا باز هم تحمل كن
دوباره جای خودت را بیاب در چشمم
اگر كنار غزل های من نمی خوابی
بیا برای همیشه بخواب در چشمم



شاعر : اسماعیل زارع


+ نوشته شده در سه شنبه 1391/10/12ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط مهرداد |


چه زيبا مي شود شعري كه با لحن تو همراه است



چه زيبا مي شود شعري كه با لحن تو همراه است
بخوان با آن صداي خوش كه شعري تازه در راه است
براي آسمان بازي ، كبوتر بال مي خواهد
نگاهت بال پرواز غزل تا گنبد ماه است
موذن زاده ی چشمت اذان بی واژه میگوید
خدای مسجد عشقت همان معبود دلخواه است
طنین عشق می پیچد به گوش کافری هایم
شتابان می شود قلبم و ذکرش قل هو الله است
بخوان با آن صدای خوش سکوت واژه هایم را
که تصنیف نگاه تو سرود هر سحرگاه است


شاعر محسن مهرپرور






+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/08/03ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مهرداد |


فقط یک بار کافر شو

http://up.maxspeed.ir/images/8wx5oqqz6lz5yts9ltog.jpg

کمی شاعر شو و یک شب مرا شکل غزل بنویس
اگر چه وصل ممکن نیست ولی تو محتمل بنویس
کجا هستی؟ کجا هستم؟ کجا جامانده ایم از هم؟
برای چند مجهولم فقط یک راه حل بنویس
اگر لیلی,دلِ خود را به صحرا می زند هر شب
تو از مجنونیِ لیلا فقط ضرب المثل بنویس
از این اوارِ اشعارم,منِ گم را تو پیدا کن
و بعد از آن تو نامم را به روی هر گسل بنویس
گناهش پای من صوفی !! فقط یک بار کافر شو
بیا بر موم بی رنگ لبم طعم عسل بنویس



شاعر : نسیم پریشان




+ نوشته شده در یکشنبه 1391/03/28ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط مهرداد |


یواشکی


تسبیح و استخاره و قرآن یواشکی
کارم شده است حافظ و دیوان یواشکی
در هر نبرد از تو اگر زخمه خورده ام
من را کشانده ای سر میدان یواشکی
هی چکه چکه چشم زمین تر نمی شود
شک می برم به قطره ی باران یواشکی
انگشت بر لبی که صد افسوس می گزد
من تو قرارو  سادگیمان یواشکی
سالاد فصل می خورم و آه می کشم
اندوه توی سفره ی مهمان یواشکی
سیب و ترنج طعم گلابی دهان تو
نوشیده آب از لب لیوان یواشکی


شاعر : صدیقه اسلامی 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/03/28ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط مهرداد |


نمِ احساس

داد از درد دل و دوره ی بی درمانی
و تقلا به قرار دل و نافرمانی
مُردم از ظلمت و هم همهمه ی تلخ سکوت
شب غمبار مرا کاش کنی نورانی
ماهِ رویایی من پشت کدامین کوه است
باز هم تاول پا و شب و سرگردانی
یاد آرامش آغوش تو آشوبگر است
ساخته کارِ مرا تاب و تبی طوفانی
بی تو پربسته وزانو زده , محبوسِ تنم
شده در چشم تو آزادی من زندانی
دور کن فاطله را از سر و نزدیک بیا
به دلم مانده بگویم که: بگو میمانی
یک نفس , با تو شدن کعبه ی آمال دل است
نیست در سینه ی من جز نفس پایانی
آه ! آهسته بخوان غرقه ی خون خواهد شد
دل تو از نمِ احساس منِ بارانی


شاعر : جعفر لاهوتی آذر




ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/03/28ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مهرداد |


جان تو بیت آخریت را به من بده


آپلود,آپلود عكس,آپلود سنتر,آپلود فايل,آپلود دائمي



لطفن نگـــــــــــــاه آذری ات را به من بده
پروانه های روســـــــــــریت را به من بده
ای بندر نگاه تو در ســــــــــایه های موج
احساس رقص بنــــــــدریت را به من بده
افتاده ماه پیش نگـــــــاهت به روی خاک
ذوق قشنگ شاعـــــــریت را به من بده
سرشاخه های مریــم بی تاب گونه هات
یا خنده های زرگــــــــــریت را به من بده
قشلاق هر نگاه تو از جنس کوچ نیست
این هیبت عشایریت را بـــــــــه من بده
ای موج مریمانه تر از هــــر نسیم صبح
آئینـــــــــــــــه ی برابریت را به من بده
چشمان تو ست آینــــــــه ی بیت اخرت
جان تو بیت آخــــــــــــریت را به من بده


شاعر : جابر ترمک 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط مهرداد |




شكنجه می كند مرا ، هوای پستِ پرغبار
نشسته ام در این خزان ، كجاست خانه ی بهار؟
نه خواستم آن بهشت را ، كه وعده می كنی مدام
نه خواستم به این عتاب ، ز من در آوری دمار
می شكند به هر زمان ، بغض ِغمی كه در گلوست
ز رنگِ روی مردم و ز رنج های بیشمار
قرار شد خم نشود ، ز غصه ابروی كسی
فغان! كمر شكسته ایم ، چو برده گانِ روزگار
به هر دمی زنده شوم ، به هر نفس روم ز هوش
مرگ نه می كشد مرا ، نه می دهد راه فرار
نه جای می دهد زمین ، نه می رسم به آسمان
از این وجود برزخی ! كجا بر آورم هوار؟



شاعر : محمد قدیمی



+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط مهرداد |


حوا ، مرا ببخش ، آدم نمی‌شوم!



جسمی‌شکسته و روحی پر از خراش
عاشق نمی‌شوم ، دلواپسم نباش
دستانی از تهی ، پاهایی از ورق
فکر مرا نکن ، امروز بهترم
حال مرا مپرس ، چیزی مهم که نیست
این دلشکستگی ، اقرار بی کسیست
درگیر من مشو ، همدم نمی‌شوم
حوا ، مرا ببخش ، آدم نمی‌شوم!
تقصیر تو نبود ، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدی ، من خواستم نشد
درگیر عادتم ، سرگرم خود شدن
شکل خودم شدم ، تلخ و بدون رحم
در انتهای خویش ، حال مرا بفهم
شکلی شبیه خود ، با چشم گریه سوز
باور نمی‌کنم ، آیینه ام هنوز
ازپشت این سکوت ، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم ، جرم مرا ببخش
امروز بهترم ، حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش ، من مرده ام همین !


شاعر : مرتضی لطفی



+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط مهرداد |


عاشقانه


چه میشود که درد مرا هم تو چاره کنی
دریچه ای بگشایی مرا نظاره کنی
ببین هنوز گرفتار یک نگاه تو ام
که سر ز جان نشناسم اگر اشاره کنی
اگر که توبه شکستی به قصد دیدن دوست
چه حاجتیست که توبه دوباره کنی
به زیر سایه ابروی چون کمان یکدم
اگر که دست دهد چه استخاره کنی ؟
شمیم عطر لبش را نمی بری از یاد
نگه به غنچه نسرین چو در بهاره کنی
مگو که قرص جمالش فرشته را ماند
چو روی ماه ندیدی گمان ستاره کنی



شاعر : مهدی برهانی




ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط مهرداد |


گاهی گریه میکنم


گاهی به حال و روز خودم گریه می کنم
گاهی به حال تو که ز من بی گنه تری
زیباترین دقیقه ی شیرین زندگی
پس کی مرا به عالمی دیگر تو می بری؟
ای گیسوان مشکی ات آغاز ماجرا
پایان چرا نمی رسد این عشق سرسری
مرغابی قشنگ من با بالهای خیس
مثل گذشته بر لب دریا نمی پری
ماهی که پشت ابرها فواره می کشی
وقتی که جلوه می کنی از زیر روسری
ترسم بهشت خانه ی اهل هوس شود
من باشم وتو باشی و پیمان همسری
گاهی به حال و روز خودم گریه می کنم
گاهی به حال تو که ز من بی گنه تری



شاعر : یوسف احمدی







ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط مهرداد |


حق داشتی که بگذری از من به سادگی



http://hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8803/Dandelion-01-04-88-at.jpg



حق داشتی که محو تماشا نمی‌شدی
درگیر بی قراری دریا نمی‌شدی
حق داشتی که بگذری از من به سادگی
آخر تو که شکسته و تنها نمی‌شدی !
فرقی نداشت ، بود و نبودم برای تو
گم می‌شدم مدام و تو پیدا نمی‌شدی
با هر نفس ، خیال تو از من عبور کرد
پابند التماس نفس‌ها نمی‌شدی
هرگز نشد که از دل تو با خبر شوم
ای کاش بی بهانه معما نمی‌شدی
شاید اگر که عشق دلم را نمی‌شکست
در شعر من تو اینهمه زیبا نمی‌شدی
رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت
دنیای کوچکی که در آن ، جا نمی‌شدی …


شاعر : مرضیه خدیر






+ نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط مهرداد |


دست غزل !


تو آن چنان نجیبی که صحرا نمی شود!
از شرم خنده های تو گل وانمی شود!
در نازکای ترد نگاهت حکایتی است
افسوس شرح آن همه اینجا نمی شود!
رفتی و من تمام خودم را گریستم
این لخته های اشک که حاشا نمی شود
هی دور می شوی همه ام را عجیب تر
این من چرا به دست غزل ما نمی شود
مجنون! شکوه بی کسی ات را ترانه باش
شیرین دهن به گفتن لیلا نمی شود...


شاعر : علی پورشهری





ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط مهرداد |


شب ماندنیست نوبت فردا نمی شود

http://www.pic.iran-forum.ir/images/udu87zhguuvgff465k.jpg


اینجا نبوغِ صبح تماشا نمی شود
شب ماندنیست نوبت فردا نمی شود!
در بزم قهوه های غم انگیزمان کسی
هم سفره با قداستِ خرما نمی شود
رودی که هم مسیرِ قدم های سردِ ماست
یخ میزند وَ راهیِ دریا نمی شود!
سارا!برقص در شب مسموم غربتت
دیگر کسی بدونِ تو دارا نمی شود!
ای کاش میشد ازشب بی انتها گذشت
گم شد میان چشم تو،آیا نمی شود؟!
حتّی دراین هوای نفس گیرِ بی تپش
باید نفس کشید؛ نه امّا نمی شود!
دنیا دلش گرفته؛گلویش گرفته است
دارد میان فاجعه دیوانه می شود!
در ازدحامِ این همه دوری بگو چرا
ابعاد سردِ فاصله ها تا نمی شود؟!
آری تو هم جهنّمِ ما را بچش! بسوز!
احساس سوختن به تماشا نمی شود
خو کن به این سیاهیِ بی وقفه تا ابد
شب ماندنیست نوبت فردا نمی شود


شاعر : حمیده سادات غفوریان 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/26ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مهرداد |


باشد به روی چشم ولی با دعای تو

http://www.pic.iran-forum.ir/images/jqkwl6j6dm5sbeg7lzhr.jpg



بگذار بال و پر بزنم در هوای تو
ای واژه واژه ی غزلم مبتلای تو
تا پا گذاشتی ...تو بر کوچه ی دلم
گل داد بوته بوته ی شعرم برای تو
با من بهار باش که پاییز بخت من
سبز و پر از شکوفه شود پا به پای تو
گفتی برقص با من و تا انتها بیا
باشد به روی چشم ولی با دعای تو
امروزهای با تو برایم غنیمت است
دارد عجیب می شود این ماجرای تو
این شادی تو...شیطنتت .خوب بودنت
آن قفل چشمهای شب ابتدای تو
من آدمم ولی تو گمانم فرشته ای
پر می کشم به قاف تو با بالهای تو
پس می دهم تمامی خاک بهشت را
با حوریان با کره اش در ازای تو


شاعر : سید هادی هاشمی نژاد (ه-مبهوت)




ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مهرداد |


اعتراف


تقدیم میکنم به تواین شعر ناب را
این لحظه های عشق و تب و التهاب را
من اشتباه کرده ام عاشق شدم، قبول
می گیرم از تو عامل رنج وعذاب را
آری ، چگونه خواهش ماندن کنم که تو
دریایی و نمی نگری این حباب را
دستم به گل نمی رسد اما نکن دریغ
از جان من تجسم بوی گلاب را
ای یوسفم تو را ز زلیخا خریده ام
تعبیر کن تو باقی این عشق ناب را
باور نمی کنم که ز تو زخم خورده ام
شاید که خواب دیده ام این منجلاب را


شاعر : سمانه گودرزی




+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط مهرداد |


عذاب



گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد
می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد
آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد
من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد
اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد
گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد
می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد
می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد
او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد
بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد



foto_1832.JPG  شاعر : سید مهدی هاشمی نژاد (م-شوریده)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط مهرداد |


پس کوچه های خسته شهید عبور توست


گفتی ببند دفتر این التماس را . . .
چشمان ِ هیز و خیره سر ناسپاس را
پس کوچه های خسته ، شهیدِ عبور توست
از من نگیر تاب و تب ِ بوی یاس را
ابیات چشم های تو را شعر کرده ام
بر من ببخش خیرگی ِ بی هراس را
ای پستی و بلندی تبریز تا شمال
درگیر راه عشق نکن بی حواس را
در این شب سیاه و افول ستاره ها
مهتاب من بخواب مبر انعکاس را
آه ای غروب ممتد ِ غمگین و نا بجا . . .
نفرست پیش من صورِ ناشناس را
ای نور دور دست که خلوت گزیده ای
روشن کن آستانه ی پشت تراس را
چون می پرستمت به خدا از ته دلم
با من بمان و ول نکن این آس وپاس را




  شاعر : سید مهدی هاشمی نژاد (م-شوریده)




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مهرداد |


زخمی است شانه هایت



دیدم هزار سر را بر دار شانه هایت
حیف است من نباشم سر بار شانه هایت
ضحاک مار دوشم صدکاوه بغض دارم
با آن دو اژدهای خونخوار شانه هایت
آرام گیر شاید چل گیس ورپریده
یک شب هوو بماند با مار شانه هایت
دست دعای باران اشکی بریز وبشکن
تا بی وضو نمیرد زوار شانه هایت
لب تشنه ام به زحمت سیراب می شوم با
فواره ی سراب از شن زار شانه هایت
یادش به خیر وقتی آوار شد غرورم
موبرنداشت حتی دیوار شانه هایت
مثل بتی که دیگر یک مدعی ندارد
خودرا شکست در تو معمار شانه هایت



  شاعر : سیده رویا علوی 






ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/23ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مهرداد |


با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر


حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر
راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌
جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر
کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ‌وقت‌
لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر
من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌
خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر
خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌
با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر
زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر
خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر



شاعر : مهدی فرجی



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1389/11/16ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط مهرداد |


آهـنـگ نبــض مــن یكسـان نمـی پرد



ایـن تـب كه دارمش سـر تا به پا ترست
دكـتر ، كسـالتم یك جـور دیگرست
فـرقی نمـی كـند كپســول یا سِــرُم
بیمـاری مـن از اینـها جـلو تر است
مـن فـكر میـكنم ویــروس بـوده است
یعنی كه صحبت از یك شخص دیگرست
نقصـی كـه گفـته ای در پیـكر من است
در ارتــباط بـا ایـن قـلب پـر پـرسـت
آهـنـگ نبــض مــن یكسـان نمـی پرد
گـاهی پرستــو و گــاهی كــبوتـرست
اینهــا كه داده ای مشــتی علـف كشند
امــا حــریف مـن سـرو و صنوبر ست
قــرص مســكن و حــرف همیشـگی:
حــال عمــومی ات امــروز بهترست
هـذیـان دویــده در توصیفـهـای من
دكتـر مگـر كـمی گـوش شما كـر است






  شاعر : رضا کرمی




ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط مهرداد |


صدای برکه

ز دوردست امیدم کمی نمی کاهی
عیار فاصله ها را شکسته می خواهی
همیشه خاطره هایت نیاز پروازند
به آسمان خیالت نمی برم راهی
بیا به بام نسیم و جهان معطر کن
بخوان ترانه ی مهرت به گوش من گاهی
صدای زنگی زهره در آسمان پیچید
به موی بسته نگارت نمی زنی راهی ؟
شود که زخمه ی زخمی به عود دل بزنی
ز گوشه های نگاهت به رسم همراهی !
صدای برکه به دریا نمی رسد هرگز !
مگر به مهر نگاهی برآوری آهی



شاعر : کرم قلاوند




ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط مهرداد |